محمود پورعالی
میگویند شبی نادرشاه از میان اردوگاه میگذشت. به چادری رسید که سربازی جوان بیدار بود و زرهاش را وصله میکرد. نادر پرسید: چرا نمیخوابی؟ سرباز پاسخ داد: «فردا جنگ است. اگر زرهام پاره باشد، کشته میشوم.»
نادر پرسید: «اگر زرهات سالم باشد، تضمین میکنی زنده بمانی؟»
سرباز مکثی کرد و گفت: «نه... ولی شانسم بیشتر است» نادر لبخند تلخی زد و گفت: «همین فرق آدم عاقل با بازنده است. عاقل برای افزایش شانس میجنگد، نه برای تضمین»
فردا سرباز زنده ماند. نه چون شانس داشت، چون قبل از جنگ واقعیت را پذیرفته بود.
***
سرباز با شنیدن صدای انفجار، حوله پیچیده دور کمر، شتابان از حمام صحرایی بیرون پرید. سپس با چند گام خودش را روی تپه رساند. نگاهی به اطرافش انداخت و با رنگی پریده رویش را به طرف من که مثل او یک نفس تا بالای تپه دویده بودم، برگرداند و روی زمین نشست. دود سفید رنگ انفجار تپه را پوشانده بود و لحظه به لحظه پراکندهتر و بالاتر میرفت. سرباز با تن خیس با دست صورتش را پوشاند و زمزمهکنان گفت:
ـ هیچ چیز از او نمانده!
و بعد زد زیر گریه. چطور این اتفاق افتاد؟ انفجار چرا؟ این سوالهایی بود که در آن لحظه و پیش از اینکه روی تپه قرار بگیرم، ذهنم را مشغول کرده بود.
همه چیز در یک روز آرا م اتفاق افتاد. آفتاب کمی مانده بود تا به پشت سنگرهای تصرف شده از عراقیها برسد.
منطقهای بهنام قطاره
ده روز از ورود تیم پروازی ما که با تجهیزات و هلیکوپتربرای پشتیبانی از یگانهای نیروی زمینی آمده بودیم، میگذشت. این منطقه نزدیکترین نقطه به پشت خط جبهه بود. مردم محلی آنجا را به نام قطاره میشناختند و نزدیکترین شهر به این ناحیه، شهر دزفول بود.
محل اسکان ما و سربازان که حفاظت منطقه را به عهده داشتند، شامل چند چادر بود که در امتداد فرورفتگی دامنه تپه قرار داشت. روبروی چادرها زمین مسطحی بود که با پاشیدن گازوئیل مانع برخاستن گرد و خاک هنگام فرود و پرواز ما میشد.
پشت چادرها چند ضد هوایی مستقر کرده بودند که هر چند ساعت فعال میشدند و چنان سر و صدا برپا میکردند که خاک زیر برزنتهای داخل چادر به هوا برمیخاست. یکبار که کتری روی چراغ علاءالدین میجوشید و ما کنارش دراز کشیده بودیم و استراحت میکردیم، چنان موجی از شلیک رگبار گلولههای ضد هوایی به وجود آوردند که کتری و آب جوشش را روی ما پرتاب کرد. فقط بخت با ما یار بود که آب به جوش کامل نرسیده بود.
روی سه تپهای که ما را احاطه کرده بودند، سه سرباز نگهبانی میدادند و هر سه ساعت پستشان تعویض میشد.
کنار چادرها، تانکر آب آشامیدنی و شستشوی ظرفها قرار داشت و بالاخره دو حمام صحرایی در دامنه تپهای بود و روی سقفشان منبعی آبی سوار شده بود. دمای آب هم با گرم و سرد شدن هوا تنظیم و قابل دوش گرفتن میشد. البته برای استحمام و دیگر ضروریات چند روزی یک بار با هلیکوپتر سری به قرارگاه اصلیمان که در پادگان نیروی هوایی دزفول بودند، میزدیم.
سنگر عراقیها
موقع پرواز گاهی به دشت هموار میرسیدیم و گاهی از روی تپهها عبور میکردیم. همیشه چشماندازی که از بالا زیاد توجه ما را جلب میکرد، عبور از روی سنگر عراقیها بود که به دلیل عقبنشینی آنها تخلیه شده بود. از بالا مثل خرابههای باستانی بود که هیچ جنبندهای در آنجا به چشم نمیخورد. در گوشه و کنار سنگرها تانکها و نفربرهای منهدم شده زیادی بود. یک شب که دور هم بودیم و هر کس چیزی میگفت: صحبت به سنگرهای عراقی کشیده شد. بچهها برای دیدن سنگرها و پناهگاههای آنان از نزدیک ابراز علاقه کردند و تصمیم گرفته شد که عصر یکی از روزها بعد از عملیات سری به زمینهای پس گرفته از دشمن و پناهگاهها بزنیم. فاصله زیاد نبود. اما نگرانی از وجود مینهای پراکنده در منطقه بود که نمیدانستیم پاکسازی شدهاند یا نه.
سرانجام روز موعود فرا رسید و عصر با پنج تا از بچهها به طرف سنگر عراقیها راه افتادیم. من مثل همیشه دوربین عکاسیام را برداشتم. گرمای روز و خشکی هوا و ناهمواری زمین، راه رفتن را مشکل کرده بود. هرچه به غروب نزدیکتر میشدیم، سایهها کشیدهتر و هوا هم به همان اندازه قابل تحملتر میشد. بالاخره بعد از پشت سر گذاشتن چند تپه و عبور از کورهراههای باریک به اولین ردیف از سنگرها رسیدیم. همانطور که انتظار داشتیم همه چیز از هم پاشیده شده بود. آثاری از در و دیوار سالم در هیچ جا دیده نمیشد. درهای ورودی به پناهگاهها از پایه کنده شده بودند. دیوارهای بتونی آنها از دل تپه بیرون زده بود و نیمی در تپهها فرو رفته بود. در سنگرها جز پوسترهای پاره شده صدام و ظروف شکسته چیز دیگری دیده نمیشد.
گلولههای عمل نکرده
گشت و گذار در سنگرها سه ساعت طول کشید. در مسیر رفت و برگشت، هر چند متری را که پشت سر میگذاشتیم به گلولههای سلاحهای سنگین برمیخوردیم که عمل نکرده در زمین فرو رفته بودند. شناسایی گلولهها برایمان مشکل بود. در حقیقت خارج از تخصص ما بود و شناختی نسبت به گلولهها نداشتیم. بعضی مثل موشکی بودند که دهها کیلو وزن داشتند و بعضی از نوع راکت بلند و باریک و بعضی گلولههای خمپاره در اندازههای مختلف بودند. هر بار که به یک از گلولهها میرسیدیم با احتیاط خم میشدیم و سعی داشتیم، نوشتههای روی آنها را بخوانیم. نمیدانم چطور شد که شیطنت دوران کودکی و یا کنجکاوی بچگی در ما گل کرد و آن احتیاطهایی را که بارها آموزش دیده بودیم، به یکباره فراموش کردیم و تصمیم گرفتیم یکی از گلولههای عمل نکرده توپ را منفجر کنیم و با دوربین از فاصله دور از انفجار آن عکس بگیریم. یکی دو تا از بچهها مخالفت کردند و از همان اول فاصلهشان را با ما زیاد کردند و نزدیک نیامدند.
من با احتیاط گلوله را که روی زمین افتاده بود برداشتم. از روی صخره بالا رفتم. از بالا نگاهی به بچهها انداختم که در فاصله پنجاه متری پشت تخته سنگی پناه گرفته بودند و یکی دوربین به دست آماده انداختن عکس شده بود. نگاهی به زیر صخرهها انداختم فاصله حدوداً بیست متری میشد. محل اصابت گلوله را تعیین کردم، نوک گلوله را رو به پایین گرفتم و رها کردم و بلافاصله خودم را کنار کشیدم، گلوله به روی تخته سنگی که همسطح زمین بود فرود آمد، صدای برخورد گلوله با زمین شنیده شد ولی انفجاری صورت نگرفت. دقیقهای به همان حالت ماندم. سپس نگاهی به پایین انداختم. بچهها همانطور بیحرکت پشت تخته سنگ پناه گرفته بودند. از روی صخرهها پایین آمدم و به طرف گلوله رفتم. یکی از بچهها فریاد زد و مانع از نزدیک شدن من شد. نمیدانم چرا اینقدر بیاحتیاط شده بودم، شجاعت بود یا حماقت و یا مخلوطی از هر دو. بدون توجه کنار گلوله ایستادم. نوک آن بر اثر اصابت کمی ساییده شده بود. نمیدانستم چکار کنم هم ترسیده بودم و هم نمیخواستم آزمایشم را نیمه تمام رها کنم. خم شدم.
گلوله را که بیش از ده کیلو وزن داشت، برداشتم و به طرف بچهها رفتم. همگی غیراز حسن فرار کردند. حسن فقط میگفت مواظب باش، خیلی خطرناک است. در همان حال فکر به خاطرم رسید. باید گلوله را در آتش بگذاریم. کنار ما چند بوته خشک بود. گلوله را روی بوتهها گذاشتم و بعد به کمک حسن چند بوته دیگری روی آن گذاشتیم،جهت باد را در نظر گرفتیم. به یکی از بچهها که دور ایستاده بود گفتم پناه بگیرد و دوربین را آماده کند. کبریت را روشن کردم و از طرفی که باد میوزید، بوتهها را آتش زدم و هر دو خودمان را به پشت تخته سنگر رسانیدم و پناه گرفتیم. شعلههای آتش، گلوله را در میان گرفت و دقیقهای بعد جز خاکستر چیزی باقی نماند و انفجار صورت نگرفت. این بار دیگر جرات نکردیم نزدیک شویم. دیگر حماقت به نهایت رسیده بود و ادامه آن مرگ بود. به ناچار دست از آزمایشات خود کشیدیم و بدون نزدیک شدن به گلوله منطقه را ترک کردیم.
آفتاب غروب کرده بود و هوا تقریباً گرگ و میش شده بود. در واقع هنوز روشنی به تاریکی میچربید. خسته و کوفته به چادر رسیدیم. بچهها زیپ پوتینهایش را پائین کشیدند و با یک خیز وارد چادر شدند. من پایم را بر روی تخته سنگ کنار چادر گذاشتم و خم شدم تا بند پوتینها را باز کنم که ناگهان صدای مهیبی منطقه را لرزاند. کمر راست کردم و به جهت صدا نگاه کردم. انفجار روی تپه کنار چادر صورت گرفته بود. دود سفیدرنگی مثل آتشفشان نوک تپه را پوشانده بود. از سرباز روی تپه که نگهبانی میداد خبری نبود. همه از چادرهایشان بیرون ریختند. شستم خبردار شد که بلایی به سر سرباز بیچاره آمده. با تمام توان به طرف تپه دویدم. پیش از من سربازی از حمام صحرایی بیرون پرید و در حالی که حولهاش را دور کمرش میپیچاند، خودش را روی تپه رساند. لحظهای به آن سوی تپه خیره شد. سپس برگشت و در حالی که روی زمین مینشست. فریاد زد. اناالله و انا الیه راجعون...
و بعد چهرهاش را با دست پوشاند. من نفس زنان خودم را به او رساندم. نگاهی به آن طرف تپه انداختم، چیزی دیده نمیشد. کمی که خیره شدم. نیم تنهای نظرم را جلب کرد، به پشت تپه رفتم، دستی قطع شده دیدم، سرباز بیچاره فقط قفسه سینهاش باقی مانده بود، کمی آنطرفتر تفنگش افتاده بود که اگر مردی قوی هیکل میخواست تفنگ را به دور سرش بچرخاند و پرتاب کند، نمیتوانست رکورد پرتاب را به دست آورد که انفجار به دست آورده بود.
به بالا تپه برگشتم، چیزی که نظرم را جلب کرد، کیف پول و کارت شناسایی در محل انفجاری بود که روی زمین افتاده بود.حالا همه خودشان را رسانده بودند، هیچ کسی نمیدانست چه اتفاقی افتاده تا آنجایی که روشنایی هوا اجازه میداد، قطعههایی از بدن و دست و پایش را پیدا کردیم و در کیسههای پلاستیکی ریختیم و بقیه را برای روز بعد گذاشتیم و به چادرهایمان برگشتیم. مرگ آن سرباز برایمان معما شده بود. یکی میگفت باید گرای عراقیها خیلی دقیق بوده باشد که با خمپاره زیر پای سرباز را نشانه گرفته باشند. ولی این نظر نمیتوانست درست باشد. لااقل فاصله ما با خط مقدم سی کیلومتر بیشتر بود و این گرا بدون دید و برد کافی امکان نداشت. یکی دیگر از بچهها احتمال خرابکاری تروریستی داد. میگفت شاید بمبی را روی تپه کار گذاشته باشند. طرح این احتمالها همچنان ادامه داشت تا نیمه شب که فرماندهمان سربازی را که ادعا میکرد پسر خاله سرباز شهید بود و شاهد صحنه انفجار بود را با خودش به چادر آورد. سرباز بیچاره از بس گریه کرده بود چشمهایش قرمز شده بود و هر بار میخواست حرفی بزند با ناله میگفت جواب نامزدش را چی بدم، او عاشق بود. سرباز سرانجام آرام گرفت و ماجرا اینطور تعریف کرد:
شهید عاشق
«من همزمان با پسرخالهام نگهبان تپه شده بودم. او نگهبان تپه شماره یک بود و من نگهبان تپه شماره ۲ بودم! یک ساعتی از نگهبانیمان گذشته بود، با اینکه اطراف را زیر نظر داشتیم، نگاهی به او انداختم. او تفنگش را روی دوشش گذاشته بود و غرق فکر بود، میدانستم به چی فکر میکند، او عاشق بود و تمام آرزویش تمام شدن سربازی بود. به نامزدش قول داده بود که زود برمیگردد. اما جنگ و دوری از نامزدش بیقرارش کرده بود. تحملش کم شده بود. دو ماه میشد که به مرخصی نرفته بود.
پسرخالهام همانطور که غرق افکارش بود، بیاختیار با نوک پوتین به صخره مقابلش ضربه میزد. مدتی به همان شکل گذشت. دقت کردم و متوجه شدم که به چیزی ضربه میزند.
البته ضربه که میگویم یعنی درست مثل کسی که برای حل مشکلات پایش را به پایه میز میزد تا به جوابی برسد. آن چیزی را که او ضربه میزد، تخته سنگ نبود بلکه گلوله خمپاره عمل نکردهای بود که از چندی قبل کنار آن تپه افتاده بود و بچهها گاهی اوقات با آن بازی میکردند. آن را قل میدادند. هیچوقت هم اتفاقی نیفتاده بود. ولی این بار فقط با چند ضربه آرام نوک پا عمل کرد و در یک لحظه بر اثر انفجار پسرخاله بیچارهام مثل یک تکه چوب از زمین به هوا پرتاب شد و دهها متر آنطرفتر تکه تکه روی زمین پخش زمین شد.»
حرفهای «سرباز تمام شد و ما شوک زده از بیاحتیاطی که آن روز انجام داده بودیم، مات و مبهوت بر بیعقلیای که در پیش گرفته بودیم و شانسی که یارمان شد تا در لحظهای از ندانم کاری پی به واقعیت جنگ و استفاده از ابزار جنگی ببریم، میاندیشیدیم.
شما چه نظری دارید؟